قهرمان ميرزا عين السلطنه

605

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كوه ، شب قتل » ! جاى ده اجاره دادن و كارهاى نظام الدوله را صورت دادن و با خانمهاى تازه عيش كردن هست اما خواندن برات و دادن پول چون صرفه ندارد ! هم شب قتل است و هم بالاى كوه ! نوشتهء پس از مرگ خداوند حاكم است . حالا كه حال ما اين‌طور باشد دو روز ديگر بعد از اينها چه خواهد شد . من گذشته از پسر عمو نوكر او هستم . با وجود اين از مال غير به من روا ندارد . نه به من تنها ، با جميع ماها دشمن است . هيچ كدام از ماها از او خوبى نديديم ، سهل است هروقت ممكن شده دشمنى كرده . خدا خودش شاهد است كه مقصود من غرض نيست و اين روزنامه را كسى نمىخواند و براى كسى نوشته نمىشود . در حال حيات من كه اين نوشته به دست كسى نخواهد افتاد مگر پس از مرگ . آن وقت هم كه از من گذشته . پس مسلم است كه مقصود و منظورى ندارم جز شرح حال و اندازهء كارها . اخلاق بد كامران ميرزا بارى اگر بخواهم كارهاى نايب السلطنه را شرح دهم كه به ماها و ساير قوم [ و ] خويشها چه بديها و چه سختيها كرده هزار جلد كتاب بايد نوشت . در سر همين توپچيها شش مرتبه به من تغير كرد در حضور هزار نفر . در فقرهء خانىآباد ده مرتبه به عماد السلطنه بيشتر تغير كرد . به بست و بقعه واداشت تا خلاص شديم . هروقت دستش برسد كوتاهى ندارد . همين‌طور براى ساير اقوام . با همه دشمن است . هيچ كس از او نيكى و خوبى نديده خداوند تلافى كند . مختصر با كمال اوقات تلخى سوار شده آمدم . مغرب امام‌زاده صالح رسيدم . مشهدى عباس خرازى آنجا بود . قدرى اسباب خريدم . مىگفت امسال تجريش خيلى خلوت است ، هيچ فروش نكرده‌ايم . اوقاتش تلخ بود . به زيارت مشرف شده نماز مغرب و عشاء را كرده ، انجام كارها را از آن حضرت مسئلت كردم . سوار شده ساعت دو اوين رسيدم . شاهزاده والى روضه‌خوانى داشت . شام دادند . زنهاى اوينى جمع شده بودند . ساعت چهار خوابيدم . خواب نويسنده خواب خوبى ديدم با كمال فرح و سرور بيدار شدم . اذان مىگفتند . در خواب ديدم در اطاق كوچكى هستم و همچو تصور مىكنم به زيارت قبر مطهر حضرت صديقهء طاهره سلام الله عليها مىروم . آقاى عماد السلطنه و حضرت و الا هستند . آنها از جلو رفته‌اند . ابو القاسم پيشخدمت كنار پله ايستاده ، من با كمال خضوع و خشوع كفشها را از پاى خود بيرون آورده ابو القاسم مرا بلند كرد . دريچه‌اى بود كه خيلى در آن تنگ [ بود ] به مثل سوراخى . با كمال صعوبت داخل آن دريچه شدم . به شدتى تنگ بود كه كلاه